![]() |
![]() |
|
| دیروز نوشتم , امروز مینویسم و آه از فردا |
|
وقتی به بازیاش نگا میکنم خندم میگیره
یادته یه روزی توی یه بازی وقتی دستامون تو دستای بچه ها بود بعضیامون دستمون جدا میشد و از بازی بیرون میشدیم؟ نمیدونم شاید حقه ی کناریمون بود که دستمون رو ول میکرد یا شایدم لیاقت و عرضه ی ادامشو نداشتیم هر چی بود اون روزا گذشت اما حلقه ی عشق و زندگی هنوز می چرخه خدا کنه جدا نشیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/07/07ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
سلامی با بوی شرمندگی
میدونم خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم . نمیدونم درس رو بهونه کنم یا دلم رو . به هر حال ببخشید الان چند روزیه که فارغ التحصیل شدم . چند روز پیش که دیدم یکی از دوستام داره تند تند توی وبلاگش مطلب میکاره . یه دفه یه طوریم شد . احساس کردم .... ولش کن امیدوارم بازم بتونم غلتک خودکارم رو که الان چند وقتیه جوهر روش خشک شده بچرخونم و بازم بنویسم اما با دلم چه کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/05ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
درخت . پاهایی که پشت سر هم جای خودشون رو روی سنگای پیاده رو نقاشی میکنن . نیمکت. دستایی که توی جیب خالی خوابیدن . زاینده رود . لبهایی که اروم تکون میخورن . پل. چشمایی که توی نگاهش خیره میشن . برگ . قلبی که تنها امید من بود .
امشب کنار آب با خانوادش بود . منم روی یه نیمکت کز کرده بودم و به صدای قلبم گوش میدادم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/09ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
نمی دونم چرا چند وقتیه دستم به قلم نمیره
همیشه فکر میکردم کسایی که عاشقن از دوری و خستگی قلم رو توی دستشون میگیرن و از غم و غصه ها مینویسن اما کار من بر عکسه از وقتی دلم رو قلاب کردم به دیوار دلش دیگه دستم به قلم نمیره نمیدونم شاید مریض شدم شایدم کمی عاشق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/09ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
سلام
اينبار ميخوام خودم حرفي نزنم اين متني كه اينجاست رو عزيز ترين دوستم به من يادگاري داد (م.م) اقتباسي از اخوانه : دوست داشتني ترين فصل: فصل من را سلطان فصلها نامند چرا كه او از فصلها جداست و خود يكه و تنها چون اسب طلايي در سرزمين قلبها ميتازد آسمانش را سخت در آغوش گرفته و از فراق ياران گريان است باران غريبانه نويد خود را سر ميدهد و باد آن را به گوش طبيعت ميرساند و طبيعت جامه ي خود را به او پيشكش ميكند چرا كه او پادشاه فصلهاست در انتظار بهاري نيست و خود بهار عشاق است (م.م)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/12/04ساعت 5:58 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
زاده ميشويم در روز گاري غريب
و در ژرفاي سكوت دست و پا ميزنيم با قلبي بزرگ به دستي خسته عشق ميورزيم پاي ميگذاريم با جويدن عشق را درون رگها جاي ميكنيم ميتپيم و همراه زمان قلب كوچك ميشود بزرگ ميشويم واينبار با كلام با زبان عشق مي ورزيم و قلب براي لختي باز جان ميگيرد ميتپيم سياه ميشود يا سپيد شب سپيد فرا ميرسد قلب ديگر نميتپد اما اي كاش عشق با قلب نميرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/12/04ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
سلام
توي نظري كه براي مطلب قبليم گذاشته بودين گفته بودين بنويسم مرهم به جاي مرحم اين روزا كه از رحم و انصاف جز خدا كس ديگه اي نيست كه قصه بخونه اين روزا كه معرفت زير سنگاي نقاشي بچه ها هم پيدا نميشه اخه دل من ديگه مرهم ميخواد چه كار كنه دل من مرحم ميخواد + فنجون نيمه پر قهوه لباي خشكم چشماي ترم ميز به هم ريخته ي كافي شاپ كه هنوز بوي عطرش اطراف اون رو پر كرده صندلي كنار رفته ي كنار ميز كه هنوز جاي عرق سرد تنش روي اون خشك نشده خنده ي دو تا آدم مثل خودم كه يه كم اون طرف تر لبهاي ترشون رو نوازش ميكنند چه قدر هوا سرده ، بهتره پاشم برم تا قرار بعدي دير نشده چقدر سنگم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
سلام بالا خره این امتحانای این ترم تموم شدن و من میتونم بازم بیام و روی ترک های دلتون مرحمی از نمک بگذارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/21ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
امشب بالا خره داستان چشمهای خیره شده توی تابلویی که استاد بزرگ علوی قلمش رو دست استاد ماکان داده بود تموم کردم
نمیخوام در مورد داستان چیزی بگم چون حرف زیاد و مجال کم میخوام راجع به ضمیمه ای که آخر کتاب بود بگم زندگی نامه ی استاد علوی که با عنوان ((میخواستم نویسنده شوم )) آخر کتاب اومده بود . توی اون استاد روند داستان نویسی و اینکه با کسایی مثل صادق ها و .... نشسته تا نویسنده بشه حرف زده .میدونید جالبش کجاس اینه که هر کتابی رو که میگه نوشتم میگه اونو نوشتم که نویسنده بشم اما نشدم .نمیدونم اگه استاد نویسنده نبود پس باید واژه ی نویسندگی رو با چی معنا کرد؟ به هر حال یادش گرامی و روحش شاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/05ساعت 5:18 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
من کتابی دارم در دل
جلدش سختی و درد کاغذش برگ بلور جوهرش مهر وجود ونامش عشق مدتی است لای ورقهای کتابم گم شده ام هر چه میگردم سپیدیست چیزی نیست نامی نیست مینشینم به امید امید به پرستوی دلم مینگرم و کتاب را ٬ می گذارم باز تا مگر این پرستو بنگارد بر برگ نامی از جنس وجود منتظر هستم تا بلندای حضور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/27ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
برگ نخست ارتباط من با تو خزانه |
| این منم |
|
| وصله های روزانه |
|
send2all زنی از تاریخ پیدکس من بچه ملا 25 سال دارم ترفند کهنه وصله های روزانه |
| موسيقي |
| اصفهان |
| کهنه نگاشتها |
|
مهر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| وصله ها |
|
خاطرات و خطرات پنگوئن قالب ساز |
|
RSS
|